او به خاطر عاطفه اش مرد!
دوستی ما مثل همه ی دوستی ها با یک اتفاق ساده شروع شد، یک لبخند و چند نگاه و بعدش هم صحبت هایی از این طرف و آن طرف، درست سه سال پیش وقتی در راس هیئتی برای کاری به مزار شریف رفته بودم.
تمام روز اول با آدم های مختلفی از دفتر های پارتنر در مورد کارهایمان صحبت کردیم و به تبادله ی معلومات پرداختیم. بعد از ساعت ها کار برای شب رئیس یکی از احزاب ما را به رسم مهمان نوازی مهمان کردند. طبق رسومات خاصی که بود خانم ها همه دور یک میز نشسته بودند و من ناگزیر به جمعشان پیوستم و تا چیده شدن میز با آنها مشغول گپ زدن شدم که در همین حین یک خانم خارجی به جمعمان افزوده گشت، از آن جا که در جمعمان کسی انگلیسی نمی فهمید، من با انگلیسی نه چندان خوبی که می فهمیدم ، شروع کردم به صحبت کردن با آن خانم ، از کار و وظیفه اش پرسیدم و او گفت که به حیث کواردیناتور با آی آر سی کار میکند. وقتی از او پرسیدم چرا در جلسات صبحمان نبوده، خندید و گفت امروز در پرواز کمی تاخیر داشتیم.
با این که سن و سال زیادی داشت اما قیافه اش چنین نشان نمی داد، مهربان به نظر می رسید و صبور، خیلی زود جدارهای تردید و شک بینمان از بین رفته بود ، او با شکیبایی حرفهایم را در مورد وضعیت اجتماعی افغانستان گوش می داد، بعد از من پرسیده بود، فکر میکنی می توانی زنده گی را در این جا تحمل کنی؟ تنها جوابی که برایش دادم این بود که تا حالا توانستم این همه سختی را در خودم هضم کنم ولی می ترسم از روزی که دیگر نتوانم، با حسرتی در چشمانم دید و بعد گفت دلم برای افغان هایی می سوزد که کل زنده گیشان را تحمل کردند! او راست می گفت، دلش می سوخت، او یک انسان بود ، یک انسان همدرد! همین که در چشم هایش چشمان دوخته شده ام را به او می دیدم او رشته ی سخن را در دست گرفته بود، برایم با تاثر از آفریقا می گفت و این که در آن جا انسان ها چگونه زنده گی میکنند! حس کردم این آدم هیچ گاه برای خودش زنده گی نکرده و تنها و تنها برای یک عالم مردم بیچاره زنده گیش را فدا کرده!
همین گونه که حرفهای ما ادامه داشت ، میز غذا هم تکمیل شده بود اما خدا می داند که چه تکانی خوردم از رفتار زنان به اصطلاح تحصیل کرده ای که در کنارم نشسته بودند، آنها با سرعت چند ظرف غذا را برداشتند و حتی حالت چوکی هایشان را هم تغییر دادند ، از گپ هایی که بینشان رد و بدل شد، فهمیدم به خاطر حضور خانم خارجی این کارها را کرده اند، آخر یکیشان گفت اگه ای دست بزنه که کل غذاها نجس می شود! رفتار زننده ی آنها مرا به فکر فرو برد که با صدای آن خانم به خود آمدم ، با حیرت می گفت اینها چرا این کار را کردند، انگار خودش فهمیده بود که چرا؟ دلم نیامد ناراحتش کنم از این که او در بین این جمع وصله ی ناجوری است، اما برای سوالش نیز آماده گی نداشتم، ماندم که چه بگویم یک دفعه گفتم اینها عادت دارند این طور غذا بخورند و بعد از جواب احمقانه ی خودم سعی کردم با تعارف غذا ذهنش را منحرف بسازم. باز هم صحبت را از سر گرفتیم و او از سن و سال، تحصیلات و فامیلم پرسید؟ صحبت ها از رسمیات خارج شده بود و ما از چیزهای دیگر میگفتیم او از آمریکا که زاده ی آن بود می گفت و من از ایران و افغانستان
چند روزی که در مزار بودیم و مخصوصا این که وقتی در بین مردم می رفتم او به اطمینان و اتکای به من می آمد و بعد از کار روزانه در کنار هم می نشستیم و صحب می کردیم، صمیمیت من با او سبب شده بود خانم های دیگر به ما دقیق شوند و حتی وقت غذا خوردن وقتی که ما از یک ظرف غذا میکشیدیم با تعجب و دهان باز ما را می دیدند و به من می گفتند تو نباید به چیزی که او دست می زند دست بزنی ، نجس میشوی و باید غسل کنی!ا اما من گفته بودمشان بر حسب، که دین ما گفته باشد آدم کافرنجس است ولی نگفته که آدم های اهل کتاب نجسند و باید با آنها این گونه برخورد کرد، خلاصه این که ذهنشان را شست و شو دادم و آنها هم رفتارشان را تغییر دادند و دیگر از سر میز نمی گریختند و غذایشان را پنهان نمی کردند تا جایی که دوستم به من میگفت اینها را دوباره چی شده ؟ اما لبخنهای من در برابر این سوال او باعث شده بود او هم موضوع را بفهمد و بعد از این که اصل ماجرا را برایش گفتم تازه بود که کلی خندید و گفت، واوه یعنی این همه به خاطر من بود؟ و بعد با خنده ی ملیحی گفت تو دید همه ی اینها را به من چگونه عوض کردی؟
روزها میگذشتند و خلاصه این که شب آخر اقامتمان نزدیک میشد و ما باز مهمان بودیم اما چند مصاحبه ی پی در پی باعث شد من کمی دیرتر به محفل مهمانی برسم ، همین که رسیدم دوستم را دیدم که روی مبلی تنها نشسته، دلم برایش می سوخت از این که مثل زن های افغان خودش را مقید به این کرده که فقط در محلی که زنان هستند، بنشیند، به سویش دست تکان دادم و او لبخندی زد، شب آخر بود و صحبت هایمان گل کرده بود.
پاهایش درد می کرد و نمی توانست راحت باشد، به اتاقش رفتیم و من برایش پتو انداختم، او گفت قصد دارد فردا زمینی به سمت کابل برود اما من برایش از ناامنی های راه که تازه شنیده بودم گفتم مگر او بعد از چند تلفن به من گفت چیز مهمی نیست، دزدها دیشب به موتری حمله کره اند اما من صبح می روم و جای ترس نیست.
وقت خداحافظی رسیده بود، مرا سخت در آغوشش گرفته بود و چشم های هر دومان کم کم از اشک پر می شد، برایم گفت خیلی خوشحال است از این که دوستی مثل من دارد و از زحماتم تشکر می کرد او می گفت برای جلسات بعدی ما در لوگر و خوست هم خواهش میکنم بیا. اما من برایش گفته بودم آن جا ها حس میکنم خیلی نا امن است و من می ترسم اما او برایم گفته بود نترس !
از آن وقت ها دو سه سالی گذشت. در این مدت او را در هرات و چند جای دیگر دیدم و بعد این که با گذشتن روزها کارهایمان هم زیاد میشد و دیگر وقت زیادی برای صحبت نداشتیم. هر کداممان در جایی مشغول بودیم و زنده گی میگذشت تا این که دیروز وقتی خبرها را دنبال می کردم شنیدم که سه امدادگر زن خارجی کارمند آی آر سی در راه لوگر به ضرب گلوله کشته شدند. از شنیدن خبر ناراحت شدم و برای دوستی که چند وقتی را با هم بودیم افسرده گشتم. خبرها مرگ او را تایید می کردند و من بی مهری مردمانی که او را کشتند زار می زدم.
او کشته شد در این جا در سرزمینی که به بی مهری موسوم است در سرزمینی که زاده ی جنگ و خون است و تا کنون خون های زیادی را بر خود دیده است .
او هم عاقبت مرد با همان عشقی که در راه یاری انسانی در سینه داشت!
وقتی خسته تر از هر چیزبه دنبال مرهمی برای دل تنگی های کوچکم هستم بی اختیار دستانم بر قلم می لغزد و می دانم که باید نوشت اما این که چه و چگونه نمیدانم فقط میدانم که با نوشتن روح طغیانگر و سرکش خود را برای لحظه ای آرام میتوانم اگر چه روزی بود که احساس میکردم باید فریاد درونی ام را در خود خاموش سازم اما امروز دیگر آن همه را نمیخواهم و تنها دل خوشی ام نوشته هایم است که مرا شوق زندگی میبخشد و میدانم آن چه را که می خواهم در نوشته هایم مجالی برای گفتنش می یابم و این تنها چیزیست که هر گاه خواسته ام بدان رسیده ام و آن را مونس تنهایی هایم گردانده م.