دیگر اشباع می شوی، از هر آنچه تهیست، اشباع می شوی از حجم بیهوده گی های ممتدی که این روزها از درونت، تقلای سر برآوردن کرده اند، اشباع می شوی ...

خیره می شوی بر سایه ای سیاه که در سراشیبی بی پایانی، پیش می رود، آن قدر که سایه تاریکی می شود، تاریکی، تاریکی، تاریکی...

می خواهی فریاد بزنی از همان جا که ایستاده ای، فریادی به وسعت همه سال هایی که صدا در انزوای گلویت، گیر مانده.

در درونت طغیانی است برپا که هیچ آرامشی در خود نمی خواندش، درونت از تو دور می شود و تو مرز ناباوری را قدم، قدم می زنی...

و چقدر  آرام تر از همیشه فرو رفته ای در حجم مبل کنار پنجره و به گل های قالی، چشم دوخته ای، ادیت پیاف ، می شنوی، دستانی در لابه لای موهایت می خزند، دستانی که شاید مدت هاست، تب کرده اند. صدایی با صدای ادیت، در هم می آمیزد، درست مثل او پر از میل خواستن، انگار دیوانگی هایت باز مشوش کرده خاطر مادر را، انگار امشب خواب به چشمانش نمی آید، چقدر غمگین است؛ انگار دلش می خواهد این دخترک نازدانه را امشب سخت در آغوش بگیرد.

و تو اما امشب، همچنان چشمانت را فریب می دهی به گل های بی روح نقش بسته بر قالی که مبادا چشمانت در چشم های مادر، جا بمانند.

 مادر این روزها، جور عجیبی شده و امشب عجیب تر؛ ،  باور دارد به این که باید زندگی ات را خانه تکانی کنی، باور دارد به این که باید تصمیم بگیری؛ تصمیم به ازدواج و این، نهایت خوشبختی است برای تو و نهایت شادمانی برای او...مادر این روزها از تنهایی، عجیب می ترسد، مادر فکر می کند با ازدواج، دیگر هیچ کس، احساس تنهایی نمی کند.

و تو اما عاشق تنهایی هایت هستی...

انگار این روزها، تمام آرزوهای مادر برای تو شده و  تو اما می ترسی، می ترسی از این که مبادا، اغوای حرف هایش شوی، می ترسی از این که اگر نشنوی حرفهایش را، می ترسی از این که اگر ببندی چشم هایت را، می ترسی از این که اگر باز کنی چشم هایت را ...